آواتور

مینی بلاگ - شماره یک

فردا یک روز کامل باید توی جاده باشم تا شمال 60

برای چندمین بار از وسط های بهمن تا حالا. دیگه خسته شدم از این مسیر کذایی با منظره های تکراری که مدام و مدام تکرار میشند و دوباره نزدیکیهای غروب مثل نوار برگردان تمام همون منظره ها از آخر به اول، البته تاریک تر.

فکر میکنم 7 صبح راه بیفتم.

مینی بلاگ - شماره یک : 11:58 شب . 14 اسفند 88

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 23:56  توسط آواتور  | 

ماسک ...

شده کسی دلتنگی ات را با دل تنگی جواب دهد؟ برای من که خیلی پیش آمده. راستش، انگار خیلی ها عادت کرده اند دلتنگی را با دلتنگی جواب دهند. این روزها وقتی دلم میگیرد، باید احتیاط کنم، کسی از صورتم پی نبرد که توی دلم چه میگذرد. راستش بد نیست که کسی پی ببرد و تو را آرام کند. ولی خیلی بد است که کسی پی ببرد و شروع  کند به یک سری روده درازی ها، از خودش، زندگی اش، تجربیاتش و تو را دلگیر تر کند از چیزی که بودی... شاید این روزها باید ظاهرت را آراسته تر از باطنت جلوه دهی. نمیدانم آیا این دروغ گویی نیست؟ یعنی مفهوم دروغ تنها اینست که من به دوستم حقیقت را نگویم؟ آیا همین که سعی میکنم ظاهرم بر خلاف چیزی باشد که هست، سازشی با دروغ نیست؟

دارم کم کم به این نتیجه میرسم که دیگر حال ظاهری من هم مال خودم نیست. حال ظاهری، همان ترسیمی از تمام وجودت که ناخوداگاه بر پیکره ی صورتت مینشیند و تو هرچقدر هم مدارا کنی. هرچقدر هم ژست بی خیالی بگیری و به قول معروف بزنی به کوچه علی چپ. باز هم لحظه ای، ثانیه ای،  صحنه را میبازی و همه ساخته های رخسارت را از دست میدهی. و صورتت، حالت نگاهت، گونه های لرزان و نیم رخِ همیشگی ات، میشوند آینه وجودت. بازتابی از هر چه در بیکرانت میگذرد.

 خیلی ها فکر میکنند نگاه ما آدمها هیچ وقت دروغ نمیگوید. ولی من باور دارم رخسار ما هم چیزی از دروغ نمیداند، شاید بخواهیم چیزی را پنهان کنیم. بارها پیش آمده شاید، هزاران بار برای خود من، نخواستم که از دلمشغولی هایم چیزی توی صورتم پیدا شود. اما جلوی کسی که مرا میشناسد، یا هنگامی که کنترل عضلات کوچک صورتم را از دست میدهم، صورت لو میدهد مرا. انگار نه انگار .

همین دیشب بود، یکی از دوستانم که فرسنگ ها از من فاصله دارد. حرف خوبی زد. حرفی که شاید بشود یک جوری ربطش داد به نوشته امروزم. میگفت گذشته آدم مثل بختک است که هیچ وقت نمیتوانی از آن فرار کنی. حالا که فکر میکنم، ما نمیتوانیم حالت درونیمان را پشت آواتورمان پنهان کنیم. حالت درونی من، "من" واقعی ام، اگر هزار لایه ماسک هم روی صورتم بکشم، باز هم جایی مرا پیدا میکند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 0:30  توسط آواتور  | 

اسفند

مدتیست که دیگر نه روی این داستان کار میکنم و نه روی آن یکی. فکر میکنم از پایان آخرین ویرایشش یک ماه گذشته. ویرایش سومش. اگر درست حساب کنم سه و نیم. نمیدانم چرا دست و دلم نمیرود برای ناشر بفرستمش. حتا همین هفته پیش قبل اینکه دستم به این روز دچار شود تلفنی هماهنگ کرده بودیم حالا که تهران نیستم برایش ارسالش کنم اما... یک هفته گذشته و من علاقه ای به ارسال ویرایش جدیدش ندارم. انگار قسمتی از من در فاصله بین دو ویرایش جا مانده. یا از بین رفته.

دومی را هم. تقریباً همان جاییست که قبلاً ولش کرده بودم. انگار نه پسرک مریض داستان علاقه ای به دویدن دارد، و نه دخترک کم حرف نقاش علاقه ای به ترسیم. من مانده ام با یک مشت خطوط درهم و بر هم که دیگر میلی به تکمیلشان نیست. میترسم، که این عشق به نوشتن هم مثل دل مشغولی های قبلی ام برای همیشه فراموشم شود. مثل به قول دوستم "چیزهای خوبی که در بهترین حالتش رهایشان کردی".

غیر از نوشتن. کلی کار انجام نشده دارم که آنها را هم پی گوش انداختم. فکر میکنم رفته ام توی حالت بی وزنی. گاهی دچارش میشوم. گاهی که همه چیز زندگی ام از ارزش می افتد و انگار من شناورم در هوای اطرافم.
دستم درد  گرفت.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 1:30  توسط آواتور  | 

Cutter púrpura

دو تا از انگشتهایم با کاتر شدیدا بریده و مجروح شده و تایپ کردن برایم دشوار است. هر کدامشان چند تا بخیه خرده.شاید تا مدتی دیگر نتوانم چیزی تایپ کنم. همین چند خط را هم به سختی نوشتم. بدون نوشتن نمیشود زندگی کرد .
داشتم تیغ کاتر  زرشکی رنگ را عوض میکردم، فکرم جای دیگری بود و نگاهم روی کاتر نبود. تیغ را که بیرون میکشیدم، اشتباهی جای بدنه کاتر، انگشتهایم را روی خود تیغ گذاشتم و کشیدم...
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 14:42  توسط آواتور  | 

کلاغ

ژانر یک: من نشتم و به هزار مشکل مسخره ام فکر میکنم
ژانر دو: مشکل های مسخره من یکی یکی از من فرار میکنند
ژانر سه: خانه همسایه ما دعواست، بچه شان توی کوچه گریه میکند.
ژانر چهار: توی هایتی دویست هزار نفر در همان لحظه که من داشتم فکر میکردم مردند...
ژانر پنج: یک کلاغ نشسته روی سیم برق. دارد به همه ما میخندد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 13:52  توسط آواتور  |